بلاگ باقرالعلوم

رسانه رسمی حوزه علمیه باقرالعلوم علیه السلام خوانسار

بلاگ باقرالعلوم

رسانه رسمی حوزه علمیه باقرالعلوم علیه السلام خوانسار

بلاگ باقرالعلوم
طلبگی، بصیرت، قرآن، حدیث، احکام، مناسبتهای مذهبی، دروس حوزه، مداحی ...
آخرین نظرات

عکس و تصویر (شب ششم: یا قاسم بن الحسن) تقدیم به ساحت حضرت قاسم بن الحسن علیهما السلام ...

معنی صلح حسن جز رجز قاسم نیست


این حسن کیست که بیش از همه غربت دارد
در دلش کرب و بلایی ز مصیبت دارد
پسر ارشد دریاست که از چشم ترش
آسمان، دست به پیشانی حیرت دارد
دشنه بر پهلوی رنجیده او نیست غریب
از تباریست که عادت به جراحت دارد
فتنه را ضربه ی شمشیر حسن پی کرده س
از جمل، با حسن این قوم عداوت دارد
زهر یا تیغ، شبیه اند پدر با فرزند



قاسم بن الحسن (علیهما السلام) در زیارت ناحیه مقدسه


منبع: إقبال الأعمال، سید بن طاووس، ج‏2، ص 574-575

در زیارت ناحیه مقدسه درباره قاسم بن الحسن علیهما السلام چنین آمده است:

السَّلَامُ عَلَى الْقَاسِمِ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیٍّ الْمَضْرُوبِ‏ عَلَى‏ هَامَتِهِ‏ الْمَسْلُوبِ لَامَتُهُ حِینَ نَادَى الْحُسَیْنَ عَمَّهُ فَجَلَا عَلَیْهِ عَمُّهُ کَالصَّقْرِ وَ هُوَ یَفْحَصُ‏ بِرِجْلَیْهِ التُّرَابَ وَ الْحُسَیْنُ یَقُولُ بُعْداً لِقَوْمٍ قَتَلُوکَ وَ مَنْ خَصْمُهُمْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ جَدُّکَ وَ أَبُوکَ ثُمَّ قَالَ عَزَّ وَ اللَّهِ عَلَى عَمِّکَ أَنْ تَدْعُوَهُ فَلَا یُجِیبَکَ أَوْ أَنْ یُجِیبَکَ وَ أَنْتَ قَتِیلٌ جَدِیلٌ فَلَا یَنْفَعَکَ هَذَا وَ اللَّهِ یَوْمٌ کَثُرَ وَاتِرُهُ وَ قَلَّ نَاصِرُهُ جَعَلَنِیَ اللَّهُ مَعَکُمَا یَوْمَ جَمَعَکُمَا وَ بَوَّأَنِی مُبَوَّأَکُمَا وَ لَعَنَ اللَّهُ قَاتِلَکَ عُمَرَ بْنَ سَعْدِ بْنِ عُرْوَةَ بْنِ نُفَیْلٍ الْأَزْدِیَّ وَ أَصْلَاهُ جَحِیماً وَ أَعَدَّ لَهُ عَذَاباً أَلِیماً.


ترجمه: سلام بر قاسم، فرزند حسن بن علی؛ ضربت خورده بر سرش؛ و زرهش کنده شده؛ هنگامی که عمویش حسین را صدا زد! پس عمویش خود را مانند بازی شکاری بر بالای سرش رساند و او پاهایش را به خاک می سایید؛ و حسین علیه السلام می فرمود: [از رحمت خدا دور باشند] قاتلان تو؛ کسانی که روز قیامت، دشمنشان جدّ تو و پدر تو هستند!
سپس فرمود: به خدا سوگند بر عمویت گران است که او را بخوانی و پاسخت را ندهد یا پاسخت را بدهد ولی تو کشته شده بر خاک افتاده باشی و سودی برایت نداشته باشد. به خدا سوگند امروز روزی است که کشندگان او (عمویت) فراوان و یاورانش اندک اند!
خداوند مرا در روز قیامت با شما دو نفر (قاسم و امام حسین علیه السلام) قرار دهد و در جایگاه شما جای دهد. خداوند قاتلت عمر بن سعد بن عروة بن نفیل ازدی را لعنت کند و او را به دوزخ برساند و عذابی دردناک برایش آماده سازد!


(غزل مرثیه)

گریه بود اولین صدا، آری! روز اول که چشم وا کردیم
صاحب اشک! ما هم اسم تو را با همان اشک ها صدا کردیم
شیر می داد مادر و فکرش پیش شش ماهه ی تو بود انگار
گریه کردیم وقت لالایی به «علی اصغر» اقتدا کردیم
داشت کم کم سه سالمان می شد، چقدر یک سه ساله شیرین است
با گل خنده در دل بابا خودمان را چه خوب جا کردیم
سیزده ساله... اهل درد شدیم، با تو بار آمدیم و مرد شدیم
زیر یک تانک یا دم شمشیر...عهد را مو به مو وفا کردیم
یاد «اکبر» جوان شدن هم داشت، رفتنش قد کمان شدن هم داشت
کاش می شد دوباره برگردد... چقدر با تو هی دعا کردیم
تشنه بودیم رفت و آب آوَرد، جرعه ای از شراب ناب آورد
دل سقا شکست و جاری شد باده ای که در آن شنا کردیم
افتخار سیاه پوشی را از غلامِ سیاهتان داریم
این دل، آن خاک تیره بود، که بعد، با نگاه شما طلا کردیم
هر کجا بوی سیب می آید، عاشق تو: «حبیب» می آید
پیرگشتیم و این جوانی را نذر میخانه ی شما کردیم
تا که دیدیم ربنایت را زیر باران تیر می خواندی
ما نماز درست و بی عشقِ همه ی عمر را قضا کردیم
با تو این بار در نماز شدیم، بر سر نی چه سر فراز شدیم
شعله از مثنوی زبانه کشید، راز نی را که بر ملا کردیم
شب سوم دوباره برگشتیم، در پی پیکر پدر گشتیم
بدن پاره پاره ای دیدیم، فکر یک تکه بوریا کردیم
دل عاشق، همیشه تبدار است، دل عاشق همیشه بیمار است
کمی از تربت تو بوییدیم درد این سینه را دوا کردیم

اصلا این طایفه میراث شهادت دارد
تیر و سنگ است و تنش از همه‌سو آماج است
قاسم اینجا ز پدر مهر نیابت دارد
معنی صلح حسن جز رجز قاسم نیست
صبر با زخم جگر، حکم شجاعت دارد
امشب از خلق کریمش بطلب رزق ای دل
هر چه من پر گنهم یار کرامت دارد

آه فدای غیرت تو قاسم(زمزمه)

آه
گفتی می خوای فدای من شی
خواستم نری اما نذاشتی
عزیز مجتبا، بمیرم
زره به قامتت نداشتی
اذن شهادت، از من گرفتی
جون عمو رو موقع رفتن گرفتی
افتادی از اسب، با گونه بر خاک
با خون پاکت عاقبت جوشن گرفتی
(آه فدای غیرت تو قاسم)


آه
غبار میدون که بشینه
از دیدن تو میشه غوغا
پاهاتو رو زمین نکش تا
نجوشه خون از دل صحرا
نذار ببینم، جون دادنت رو
نذار ببینم توی خون می زنی پرپر
یه بارِ دیگه، بگو عموجان
می خوام صداتو بشنوم گل برادر
(آه فدای غیرت تو قاسم)

شیرین تر از عسل، دیدم شهادتو(زمزمه)



رخصت بده عمو، منم میدون بیام
باید نشون بدم، فرزند مجتبام
عمه دارم میرم، تو خیمه ها بمون
حرف از زره نزن، جوشن کبیر بخون
باباجون
اسمت اومد دشمنا، سر تا پا کینه شدن
یکدفه از شش طرف، به سمت من اومدن
گرچه / پر از زخمه تنم
زیباست / هنوز خندیدنم
رویام / شده پیش عمو جون دادنم

مولا تو چشم من، دیدی شجاعتو
شیرین تر از عسل، دیدم شهادتو
بسته زبون من، حال منو ببین
اهسته می کشم، پامو روی زمین
یاحسین
میرم که تو قتلگاه، نبینمت غرق خون
تو رو خدا امشبو، کنار عمه بمون
میرم / نبینم خنجرو
میرم / نبینم حنجرو
میرم نبینم بر روی نیزه سرو

قاسم جان پاهاتو رو زمین نکش(زمزمه)+مقتل حضرت قاسم (علیه السلام)


انْ تَنْکُرونى فَانَا فرعُ الْحَسَن
اگر مرا نمی شناسید من پسر حسنم
سِبْطُ النَّبِىِّ الْمُصْطَفَى و الْمُؤْتَمَن
نواده پیامبر برگزیده و امین‏
هذَا حُسَیْنٌ کَالاسیرِ الْمُرْتَهَن
این عموی من حسین است که مثل اسیر دربندی گرفتار شده
بَیْنَ اُناسٍ لاسُقوا صوبَ الْمُزَن
بین مردمی که خداکند از آب باران ننوشند
عموی من، مظلوم عالمه
حکایتش، قیامت غمه
فداش کنم، اگه تو این نبرد
هزار تا جون بازم کمه
(عمو جان، بذار که قربونیت بشم)

من قاسمم، من یادگار مجتبام
منم که از سلاله ی شیرخدام
خدا از اشتیاق من با خبره
شهادت از عسل برام شیرین تره
عزیز من، گل برادرم
اگه بری، غوغا میشه حرم
به داغ تو، شبیه مجتبا
نذار که خون شه جگرم
(قاسم جان، عمو فدای غیرتت)

گفته بودم، لباس جنگی ندارم به قامتت
مث علی اکبره شهامتت
با قد خم به بالین تو اومدم
پاهاتو رو زمین نکش تا جون ندم
صدا زدی، عمو حسین بیا
فدای تو؛ فدای اون صدا
تازه شده ، کنار پیکرت
دوباره داغ مجتبا
(قاسم جان پاهاتو رو زمین نکش)

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

کیفیت به میدان رفتن قاسم بن الحسن و شهادت آن حضرت
منبع: بحار الأنوار ، علامه مجلسی، ج‏45، ص: 33

ثم خرج... و هو غلام صغیر لم یبلغ الحلم فلما نظر الحسین إلیه قد برز اعتنقه و جعلا یبکیان حتى غشی علیهما ثم استأذن الحسین فی المبارزة فأبى الحسین أن یأذن له فلم یزل الغلام یقبل یدیه و رجلیه حتى أذن له فخرج و دموعه تسیل على خدیه و هو یقول‏ :
إن تنکرونی‏ فأنا ابن الحسن سبط النبی المصطفى و المؤتمن‏
هذا حسین کالأسیر المرتهن بین أناس لا سقوا صوب المزن‏

ترجمه: (قاسم بن الحسن) براى جهاد در راه خدا به سوی میدان جنگ بیرون آمد. او کودک صغیرى بود که بالغ شده بود. هنگامى که امام حسین علیه السلام به او نگاه کرد و دید براى مبارزه قیام نموده است با وى معانقه کرد و هر دو به قدرى گریستند که غش نمودند. سپس از امام حسین علیه السلام اجازه جهاد خواست. ولى آن بزرگوار اجازه نداد. آن کودک همچنان دستها و پاهاى امام علیه السلام را میبوسید تا اینکه به او اجازه داد. وى در حالى که اشکهایش بصورتش میریخت متوجه کارزار شد و این رجز را میخواند:
اگر مرا نمى‏شناسید من پسر حسن هستم که او سبط پیامبر برگزیده و امین است. این حسین است که نظیر شخصى اسیر در بین این مردم مى‏باشد. خدا کند این مردم از باران رحمت خدا سیراب نشوند.

به میدان رفتن قاسم بن الحسن و شهادت آن حضرت
منبع: لهوف، سید بن طاووس، صفحه 115

قَالَ الرَّاوِی: وَ خَرَجَ غُلَامٌ کَأَنَّ وَجْهَهُ شِقَّةُ قَمَرٍ فَجَعَلَ یُقَاتِلُ فَضَرَبَهُ ابْنُ فُضَیْلٍ الْأَزْدِیُّ عَلَى رَأْسِهِ فَفَلَقَهُ فَوَقَعَ الْغُلَامُ لِوَجْهِهِ وَ صَاحَ یَا عَمَّاهْ فَجَلَّى الْحُسَیْنُ کَمَا یُجَلِّی الصَّقْرُ ثُمَّ شَدَّ شَدَّةَ لَیْثٍ أَغْضَبَ فَضَرَبَ ابْنَ فُضَیْلٍ بِالسَّیْفِ فَاتَّقَاهَا بِالسَّاعِدِ فَأَطَنَّهُ مِنْ لَدُنِ الْمِرْفَقِ فَصَاحَ صَیْحَةً سَمِعَهُ أَهْلُ الْعَسْکَرِ وَ حَمَلَ أَهْلُ الْکُوفَةِ لِیَسْتَنْقِذُوهُ فَوَطِئَتْهُ الْخَیْلُ حَتَّى هَلَکَ. قَالَ وَ انْجَلَتِ الْغُبْرَةُ فَرَأَیْتُ الْحُسَیْنَ قَائِماً عَلَى رَأْسِ الْغُلَامِ وَهُوَ یَفْحَصُ بِرِجْلَیْهِ وَ الْحُسَیْنُ یَقُولُ بُعْداً لِقَوْمٍ قَتَلُوکَ وَ مَنْ خَصْمُهُمْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ فِیکَ جَدُّکَ وَ أَبُوکَ ثُمَّ قَالَ عَزَّ وَ اللَّهِ عَلَى عَمِّکَ أَنْ تَدْعُوَهُ فَلَا یُجِیبُکَ‏ أَوْ یُجِیبُکَ‏ فَلَا یَنْفَعُکَ صَوْتُهُ هَذَا یَوْمٌ وَ اللَّهِ کَثُرَ وَاتِرُهُ وَ قَلَّ نَاصِرُهُ ثُمَّ حَمَلَ الْغُلَامَ عَلَى صَدْرِهِ حَتَّى أَلْقَاهُ بَیْنَ الْقَتْلَى مِنْ أَهْلِ بَیْتِهِ. قَالَ وَ لَمَّا رَأَى الْحُسَیْنُ مَصَارِعَ فِتْیَانِهِ وَ أَحِبَّتِهِ عَزَمَ عَلَى لِقَاءِ الْقَوْمِ بِمُهْجَتِهِ وَ نَادَى هَلْ مِنْ ذَابٍّ یَذُبُّ عَنْ حَرَمِ رَسُولِ اللَّهِ هَلْ مِنْ مُوَحِّدٍ یَخَافُ اللَّهَ فِینَا هَلْ مِنْ مُغِیثٍ یَرْجُو اللَّهَ بِإِغَاثَتِنَا هَلْ مِنْ مُعِینٍ یَرْجُو مَا عِنْدَ اللَّهِ فِی إِعَانَتِنَا فَارْتَفَعَتْ أَصْوَاتُ النِّسَاءِ بِالْعَوِیلِ ...

ترجمه : راوى گفت: جوانى به سوی میدان نبرد بیرون آمد که صورتش گوئى پاره ماه بود و مشغول جنگ شد. ابن فضیل ازدى با شمشیر چنان بر فرقش زد که سرش را شکافت. جوان به صورت به زمین افتاد و فریاد زد: عمو جان به دادم برس! امام حسین علیه السّلام مانند باز شکارى خود را به میدان رساند و همچون شیر خشمگین حمله‏ور شد و شمشیرى بر ابن فضیل زد که او دست خود را سپر نمود و از مرفق جدا شد. ابن فضیل چنان فریاد زد که همه لشکر شنیدند. مردم کوفه براى نجاتش حرکت کردند و در نتیجه بدنش زیر سم اسبها ماند و به هلاکت رسید. راوى گفت: گرد و غبار کارزار فرو نشست. دیدم امام حسین علیه السّلام بر بالین آن جوان ایستاده و جوان از شدّت درد پاى بر زمین میساید و امام حسین علیه السّلام میگوید: از رحمت خدا دور باد گروهى که تو را کشتند. جدّ و پدرت در روز قیامت از آنان کیفر خواست خواهند نمود. پس فرمود: به خدا قسم بر عمویت دشوار است که تو او را به یارى خود بخوانى و او دعوت تو را اجابت نکند یا اجابت کند ولى به حال تو سودى نبخشد. به خدا قسم امروز روزى است که براى عمویت کینه جو فراوان است و یاور اندک. سپس نعش جوان را به سینه چسبانید و با خود آورد و در میان کشتگان خانواده‏اش گذاشت. راوى گفت: حسین علیه السّلام که دید جوانان و دوستانش همه کشته شده و روى زمین افتاده‏اند تصمیم گرفت که خود به جنگ دشمن برود و خون دلش را نثار دوست کند. صدا زد: آیا کسى هست که از حرم رسول خدا دفاع کند؟آیا خداپرستى هست که در باره ما از خداوند بترسد؟ آیا فریادرسى هست که به امید پاداش خداوندى به داد ما برسد؟ آیا یاورى هست که به امید آنچه نزد خداست ما را یارى کند؟ زنان حرم وقتی صداى آن حضرت را شنیدند صدای خود به گریه و شیون بلند کردند.

زمینه ویژه نوجوانان حسینی

خونه به خونه غم تو در زده
عطر ضریحت به دلا سرزده
پنجره ای رو به حرم دیده باز
دلم که با کبوترا پر زده

به سینه‌ی دنیاپرستا می زنیم دست رد
به یاد اون دم که آقا تکیه به شمشیر زد

نمی ذاریم بمونه مولامون تنها
نمی بازیم دل به نیرنگ این دنیا
(لک لبیک لک لبیک یا مولا)

*** *** ***

کوچه به کوچه شهرامون کربلاست
تا زنده ایم اسم تو رو لب ماست
تا بدونن ما هم از این لشکریم
سیا می‌پوشیم تا دنیا دنیاست

میخوام که از نوجوونی سرباز راهت باشم
شبیه عبدالله و قاسم تو سپاهت باشم

نمی ذاریم بمونه مولامون تنها
نمی بازیم دل به نیرنگ این دنیا
(لک لبیک لک لبیک یا مولا)

*** *** *** 

تموم هستی خاک پات یا حسین
جوونی ما به فدات یا حسین
نگاهی کن به این دلای عاشق
تا بشیم از بسیجیات یا حسین

منتظریم کی شب حمله فرا می رسد
امر ز فرماندهی کل قوا می رسد

نمی ذاریم بمونه مولامون تنها
نمی بازیم دل به نیرنگ این دنیا
(لک لبیک لک لبیک یا مولا)

می خوام تو مکتب پیر خمین بزرگ شم (ویژه نوجوانان)


می افتم، به دست و پات عمو جون

میدونم، که "نه" نمیگی آسون

می گیرم، من آخر اذن میدون

یا حسین، یا حسین

دلم می خواد که رزمم رو کنی تماشا

تماشایی میشه رزمم شبیه بابا

می خوام تو کربلا هم

ببینی تو حسن رو

زره حتی نمی خوام

 که پوشیدم کفن رو

نخواه پیش پدر، بشم شرمنده من

که بعد اکبرت، بمونم زنده من

(حسین جانم حسین)

 

می خوام که، منم شبیه قاسم

تا آخر، امام حسینی باشم

یاوری، برا دین خدا شم

یا حسین یا حسین

می خوام با یا حسین و یا حسین بزرگ شم

می خوام تو مکتب پیر خمین بزرگ شم

منم بخون حسین جان

حالا که نوجوونم

تو راه دین و قرآن

می خوام یه عمر بمونم

ندای یا حسین، دلم رو می بره

شهادت از عسل، برام شیرین تره

(حسین جانم حسین)

 

***   ***   ***   ***


 

القَاسِمُ قُدوَتِی العَظیمةْ

قاسم الگوی بزرگ من است

 

شُجاعٌ یَمُوجُ بالعَزیمةْ

شجاعی است که اراده در او موج می زند

 

یُصغِیْ للقِیادَةِ الحکیمةْ

گوش به فرمان رهبر فرزانه اش است

 

القاسمْ القاسمْ

 

هو الطِّفلُ المَلیءُ بِسِمَا الرُّجولةْ

کودک است اما پر از نشان مردانگی است

 

و اِسمٌ شاخصٌ فی ساحَةِ البُطولْة

و نامی شاخص در عرصه دلاوری است

 

بِرَکبِ السِّبطِ ماضونْ

ما در لشکر فرزند رسول خدا هستیم

 

و نحنُ القاسمیّونْ

ما قاسمی هستیم

 

و لا نَخشى العِدى، ومِنَّا الشُّهدا

از دشمن نمی هراسیم، شهدا از ما نوجوانان هستند

 

إلى سِبطِ الهُدى، الفِدا کُلُّ الفِدا

تمام وجود ما فدای فرزند هدایت

 

(حبیبی یا حسین)

 

أشبالُ مَلاحم الطُّفوفِ

ما بچه شیرهای کربلاییم

 

لا یُرعِبُنا صَدَى السُّیوفِ

صدای شمشیرها ما را نمی ترساند

 

لا نَخشَى مَصارِعَ الحُتُوفِ

از جولانگاه مرگ نمی ترسیم

 

کالقاسمْ کالقاسمْ

مانند قاسم 

 

نُقاومُ طُغاةَ العَصرِ بالبَصیرةْ

با بصیرت در مقابل طاغوت ها می ایستیم

 

مع الأطفالِ فی قُدسِ الأسى الأسیرةْ

در کنار کودکان در قدس اسیر و مصیبت زده

 

و أطفالِ الیَمانی

و کودکان یمن

 

و سُوریَّا الأَمانی

و کودکان سوریه؛ زمین آرزوها

 

بنا تَجرِی الدِّماءْ، دِماءُ کربلاءْ 

خون ها به واسطه ما جاری می شود

 

و شوقُ الشُّهداءْ، لِأطهَرِ لِقاءْ

خون کربلا و شوق شهدا برای بهترین دیدار

 

(حبیبی یا حسین)

سرگذشت ما بُود از سر گذشتن

به شکوه علم تو دل سپردم
به صفای حرم تو دل سپردم
موج عشق تو کِشانَدَم به هر سو
که به دریای غم تو دل سپردم
خوشا، دلی که نذر این ماتم شد
که دم به دم، به خون دل همدم شد
محرّمی، در این حرم مَحرم شد
(حسین، حسین مولا اباعبدالله)

سرگذشت ما بُود از سر گذشتن
سرنوشت ما به روی نیزه رفتن
زندگانی سر به سر یک یا حسین است
ای فدای نام تو این جان و این تن
کجا رویم اگر برانی ما را؟
کجا بریم دگر دل شیدا را؟
خودت ببین حسرت این دلها را
(حسین، حسین مولا اباعبدالله)

او سنگ خورد سنگ، عمو بی صدا شکست

آن شب که چارچوب غزل در غزل شکست
مست مدام شیشه می در بغل شکست
یک بیت ناب خواند که نرخ عسل شکست
فرزند آن بزرگ که پشت جمل شکست
پروانهء رها شده از پیرهن شده است
او بی قرار لحظهء فردا شدن شده است
بر لب گلایه داشت که افتادم از نفس
بی تاب و بی قرار، سراسیمه چون جرس
سهم من از بهار فقط دیدن است و بس؟
بگذار تا رها شوم از بند این قفس
جز دست خط یار به دستم بهانه نیست
خطی که کوفی است ولی کوفیانه نیست
گویی سپرده اند به یعقوب، جامه را
پر کرد از آن معطر یکریز، شامه را
می خواند از نگاه ترش آن چکامه را
هفت آسمان قریب به مضمون نامه را
این چند سطر را ننوشتم، گریستم
باشد برای آن لحظاتی که نیستم
آورده است نامه برایت، کبوترم
اینک کبوترم به فدایت، برادرم
دلواپسم برای تو ای نیم دیگرم
جز پاره های دل چه دلیلی بیاورم
آهنگ واژه ها دل از او برد ناگهان
برگشت چند صفحه به ماقبل داستان
یادش به خیر، دست کریمانه ای که داشت
سر می گذاشتیم به آن شانه ای که داشت
یک شهر بود در صف پیمانه ای که داشت
همواره باز بود درِ خانه ای که داشت
هرچند خانه بود برایش صف مصاف
جز او کدام امام زره بسته در طواف
اینک دلم به یاد برادر گرفته است
شاعر از او بخوان که دلم پر گرفته است
آن شعر را که قیمتِ دیگر گرفته است
شعری که چشم حضرت مادر گرفته است
"از تاب رفت و تشت طلب کرد و ناله کرد
وآن تشت را ز خون جگر باغ لاله کرد"
اینک برو که در دل تنگت قرار نیست
خورشید هم چنان که تویی آشکار نیست
راهی برای لشکر شب جز فرار نیست
پس چیست ابروانت اگر ذوالفقار نیست؟
مبهوت گام هاش، مقدس ترین ذوات
می رفت و رفتنش متشابه به محکمات
بغض عمو درون گلو بی صدا شکست
باران سنگ بود و سبو بی صدا شکست
او سنگ خورد سنگ، عمو بی صدا شکست
در ازدحام هلهله او... بی صدا شکست
این شعر ادامه داشت اگر گریه می گذاشت...


نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی